اهورااهورا، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 15 روز سن داره
آریا کوچولوآریا کوچولو، تا این لحظه: 10 سال و 8 ماه و 25 روز سن داره

اهورا و آریا نفسهای مامان

عید امسال ما

برای امسال عید از قبل تصمیم گرفتیم مسافرت نریم اما فکر نمیکردیم که اینقدر برامون این عید کسل کننده باشه اکثرا هوا بارونی بود حتی برف هم اومد که تو پست قبلی عکسشو گذاشتم برای تولد گرفتن برای اهورا هم دو دل بودیم اما بیشتر تصمیم داشتیم تولد بگیریم  تولد اهورا اول فروردینه که اکثرا مسافرتن بخاطر همین یا باید قبل عید تولد میگرفتیم یا بعد عید قبل عید چون چندتا تولد تو فامیل بود دیگه بخاطر اینکه  پشت سر هم نشه  گفتیم بعد عید و تعطیلات بگیریم اما این عید با یه اتفاق تلخ همراه شد برامون اونم شهادت یکی از فامیلهامون بود که از چند طرف بهمون میرسید یکی از نسبتهایی که با من داشت پسرخاله دختر عموم میشد من و دختر ...
23 فروردين 1394

یه روز برفی

امسال که زمستون نداشتیم اما از اول عید هم برف اومد هم حسابی بارون انگار فصلها جا به جا شدن بخاطر این هوا اصلا نتونستیم جای بریم اما یه خوبی که داشت این بود تو کمی برف بازی کردی این مطلب رو خیلی وقت پیش خواستم بذارم اما هم کیس کامپیوتر مشکل پیدا کرد هم یه اتفاق بد افتاد که در پست بعدی میگم چی بود امروز 21 ام و روز مادره که مطلب رو ثبت کردم اما تارخ قبلی که خواستم بنویسم و نشد ودر پایین مطلب هستش 8 فروردینه ...
8 فروردين 1394

عملیات کشف دایناسور

دایی سجاد امروز 27 اسفند 93 ساعت 4:30 صبح رسید خونمون برات کلی چیز آورده بود که تو هم از دیدنشون ذوق زده شده بود 4تا دی وی دی باب اسفنجی چون عاشق باب اسفنجی هستی یه باز فکری  که باید دنبال استخونهای دایناسور تو خاک میگشتی وبعد وصلشون میکری که خیلی ازش استقبال کردی ویه بالن آرزوها این جعبه اش و اینم باز شدشه شروع عملیات کشف دایناسور خیلی خاکش سفت بود چند ساعتی سرگرم شدی کم کم استخونها پیدا شدن خوشحال از درآوردن همه استخونها واینم کامل شده دایناسورت مرسی دایی سجاد ...
28 اسفند 1393

جوجه پر طلایی

چند روز پیش رفتیم خونه آقاجون تو قصر شیرین اونجا حسابی بهت خوش گذشت.شدیدا عمو وحید رو دوست داری و موقع جدا شدن ازش کلی گریه میکنی یه روزش درحد یه ساعت رفتیم بیرون اونجا الان هوا بهاریه    نخلهای اونجا که خیلی خوشگله اینم جوجه هات که در ادامه راجع بهشون میگم میگفتی مامان از گلهام عکس بنداز اما از خودم نه مخالفت با اینکه ازت عکس بندازم بالاخره من موفق شدم دیروز رفتیم دکتر برای بابایی که پشتش درد میکنه اما نوبت گیر نیاوردیم در حال برگشت تو جوجه دیدی و کلی اصرار کردی که بخری من اصلا دوست نداشتم اما بخاطر تو خریدیم از دیروز همش به جوجه هات چسبیدی و میگی خیلی دوستشون دارم شب کنارشون خوا...
10 اسفند 1393

فقط عکس

این چند وقت اتفاق خاصی نیافتاده که بخوام راجع بهش مطلبی بذارم فقط اینکه جدیدا گیر دادی به بادکنک معمولا هر روز میخری و میترکونی     این پیرهن رو چند روز رو لباسات پوشیدی تا دیگه از سرت افتاد   اینجام میگفتی من هیولا شدم مامان فدات بشه قشنگترین بهونه زندگی ...
4 اسفند 1393

پسر شلخته من

اهورا اصلا بچه مرتبی نیست خیلی شلخته اس وقتی با اسباب بازیهاش بازی میکنه بعدش اصلا جمعشون نمیکنه مگه دیگه چی بشه همیشه وقتی قراره کاری انجام بده بهونه اش اینه که کمرم درد میکنه اما وقتی همه خونه رو به هم میریزه اصلا چیزی به اسم کمر درد وجود نداره چند وقت پیش یکی از بازیهاش شده بود کاغذ قیچی کردن   کاغذها رو چیده بود و میگفت اینا ماهی ان حالا اینبار با خواهش من خودش جمعشون کرد با وجود همه خرابکاریهات بازم عاشقتم زندگی مامانی ...
19 بهمن 1393

نقاشیهای اهورا

اهورا نقاشی کردن رو خیلی دوست داره اما نقاشیهاش بیشتر خط خطیه چند وقت پیش اومدم براش بگم که چطوری آدم بکشه اونم میکشید آدماش خیلی بامزه بودن اینم نقاشیهای ناز پسرم الهی قربونت برم زندگی مامان   ...
5 بهمن 1393

پازل

چند وقت پیش تصمیم گرفتیم برات پازل بگیریم که هم مشغول بشی هم کمی روش فکر کنی اول اون مغازه ای که رفتیم کوچیکترین پازلش 150 تیکه بود خریدیم برات امابرای تو سخت بود باهم درستش میکردیم(من و تو وبابایی) بعد بابا یه پازل حروف الفبا برات گرفت اول کمکت کردیم اما بعدخودت تنها درستش میکردی وبعد پازل انگری برد.الان اونم تنها درستش میکنی قربونت برم کلی ذوق میکنم برات وقتی تنها و بدون کمک پازلت رو کامل میکنی   این پازل 150 تیکه اس   داری دنبال تیکه ای که میخوای میگردی این کامل شده پازل الفباس واین کامل شده پازل انگری برد یه هلی کوپرم برات گرفتیم که همه اش با پی...
21 دی 1393

یه اتفاق بد

پسر قشنگم دیروز 10 دی 93 یه اتفاق بد افتاد داشتیم باهم بازی میکردیم که تو پات پیچ خورد و با سر زدی به سنگ نورگیر تو عاشق اینی که با یکی همش بدویی و از این طرف خونه بری اونطرف خونه اما دیروز تا شروع کردیم به بازی تو با سر رفتی تو سنگ نورگیر نمیدونی چقدر وحشت کردم.وقتی تو رو تو اون وضعیت دیدم خواستم سکته کنم خیلی از سرت خون اومد تنها چیزی که به ذهنم خورد این بود یخ روش بذارم و فورا به بابایی زنگ زدم دست و پام داشت میلرزید.بابایی هم زود خودشو رسوند ولی باز خدا رو شکر احتیاجت به بخیه زدن نیافتاد بعداینکه تو آروم شدی خودم حالم بد شد بخاطر شوکی که بهم وارد شده بود اینجا دیگه آروم شدی و خونش رو پاک کردم الهی...
11 دی 1393